مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

55

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ايشان بوسه داد و يارى برادر را از ايشان مسئلت كرد . ايشان عهد كردند كه در رسيدن حسن به جزاير واق تدبيرى كنند و كوشش فرونگذارند . پس از آن حسن يك سال در نزد ايشان بسر برد و آب ديده‌اش خشك نميگشت . و خواهرهاى او عمى داشتند شيخ عبد القدوس نام . كه او دخترك بزرگ را بسى دوست ميداشت و در سالى يك دفعه به زيارت او ميآمد . دختركان ، حديث حسن را كه مجوسى او را چگونه آورده بود و او مجوسى را بچه‌سان كشت ، با عم خود گفته بودند . عم ايشان از شنيدن اين واقعه فرحناك گشته بود و بدخترك بزرگ كيسهء داده ، به او گفته بود : اى دخترك برادر من ، اگر ترا كارى روى دهد يا ناخوشى به تو رسد ، بخورى كه درين كيسه هست ، در آتش انداز . كه من بسرعت در نزد تو حاضر شوم و حاجت تو برآورم . و اين سخن در ميان ايشان در آغاز سال بود . دخترك با خواهران گفت : سال بپايان رسيد و عم حاضر نشد . برخيزيد و آتش بيفروزيد و كيسهء بخور نزد من آوريد . دختركان ، فرحناك برخاسته ، كيسهء بخور حاضر آوردند . دخترك بزرگ ، اندكى از آن بخور گرفت و به آتش انداخته ، عم خود ياد كرد . هنوز بخور تمام نسوخته بود كه از سينهء صحرا ، گردى پديد شد . پس از ساعتى از زير گرد ، شيخى پيل‌سوار پديد شد و بنزد ايشان رسيد . از